ندای البرز
دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - - ساعت ۱۹:۲۹ 2018 Feb 25
سرخط خبرها :

  • کد مطلب : 2952
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۷:۳۱
  •   
    به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید مهدی باکری و روز شهردار
    زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

    پایگاه خبری،تحلیلی ندای البرز، مهدی باکری در سال۱۳۳۳ در شهرستان میاندوآب به دنیا آمد. در همان کودکی، مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در ارومیه به پایان رسانید. در سال آخر دبیرستان، هم زمان با شهادت برادرش «علی» به دست ساواک، وارد جریان سیاسی شد. بعد از گرفتن دیپلم، در رشته مهندسی مکانیک ادامه داد و مبارزات سیاسی خود را در تبریز آغاز کرد. پس از مدتی برادر کوچک ترش حمید به عنوان رابط به سایر مبارزان، به خارج از کشور رفت.
    مهدی، به پیروی از امام، سرباز خانه را ترک نمود و در زندگی مخفیانه را تا پیروزی انقلاب و هم زمان با تشکیل سپاه، به عضویت سپاه ارومیه درآمد. وی در سازماندهی سپاه و ساخت اولیه آن نقشی فعال داشت. مدتی در سمت دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان ارومیه، خدمات ارزنده ای را ارائه داد که خاطرات  زیر مربوط به زمان تصدی وی در سمت شهرداری شهر ارومیّه است.

     

     

    شهرداری که رفتگر شد

    اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه؛ در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود.

    آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.

    زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

    اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.

    آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن.

     

    کجاست این آقای شهردار تا ببیند ؟

    وقتی آقا مهدی ، شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی بارید .
    به طوری که سیل جاری شد . ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه های امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد .
    پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید ، به کمک مردم سیل زده شتافت .
    در این بین ، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد ، از مردم کمک می خواست .
    تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود . آقا مهدی ، بی درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغو ل کمک به او شد .
    کم کم کارها رو به راه شد . پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت : خدا عوضت بدهد مادر ! خیر ببینی .
    نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما را یاد بگیرد آقا مهدی خنده ای کرد و گفت :
    راست می گویی مادر ! ای کاش یاد می گرفت .


    پالتوی مهدی

    یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد ، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ و کبود شده بود .
    پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند . دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت ؛
    اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشه اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه کردند .
    او در حالیکه اشک در چشمش نشسته بود، گفت : چه طور راضی شوم پالتو بپوشم ، وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟

    شهردار کجاست؟ (شهید آقامهدی باکری)

      شهردار کجاست ؟

     در یک شب بارانی پس ا ز ۱۲ ساعت بارندگی،

    تلفنی به ما اطلاع دادند که در بعضی از نقاط سیل آمده است. ما آقا مهدی را که در آن زمان شهردار ارومیه بود خبر کردیم و

    ایشان به سرعت گروه‌های امداد را به

    منطقه سیل زده اعزام کرد. نیروهای آماده درشهرداری و افراد داوطلب به یاری

     آسیب دیدگان شتافتند و آقا مهدی همراه آخرین گروه به سمت منطقه حرکت کرد.

     همه در حال  کمک بودند، کف کوچه‌ها تا نزدیک زانو از گل و لای بود.

    با خراب شدن دیوار، سقف  خانه‌ها فرو می‌ریخت.

     در کنار یک خانه

    پیرزنی به شیون نشسته بود و فریاد   می‌کرد و مردم برای بیرون آوردن اثاثیه منزلش تلاش می‌کردند.

    در میان یاری‌دهندگان چشم پیرزن به آقا مهدی که سخت کار می‌کرد، افتاد.

     به او نزدیک شد و

     گفت: «خدا عوضت بدهد مادر! انشاءالله خیر ببینی! نمی‌دانم این شهردار کجاست؟

    ای کاش یک ذره از غیرت و شرف شما در وجود او بود.»

    آقا مهدی لبخند ملیح بر لب آورد

     و گفت: «بله مادر، ای کاش بود!»

    انتهای پیام

    مطالب مرتبط با موضوع :
    برچسب ها :
    

    خبرنامه ندای البرز



    جذب خبرنگار تبلیغات در ندای البرز تبلیغات در ندای البرز تبلیغات در ندای البرز پایگاه خبری،تحلیلی صبح قزوین src="http://static-cdn.anetwork.ir/showad/pub.js">